تبليغاتX
کارون نیوز

کارون نیوز

همه برای ایرانی آباد تلاش کنیم

 

روستايي ‏که بعد از انقلاب‏هيچ مسئولي را نديده بود

لینک مطلب

از اينترنت و موبايل روزنامه و... پرسيدم و جواب همه شان "لا"بود. اصلا اينطور چيزها براي مردم عطيش مفهوم نداشت آنها بزرگترين دغدغه شان آب و جاده و بهداشت بود. نه درد آزادي قلم و دمکراسي و... داشتند نه غم نداشتن حقوق شهروندي. نه مي دانستند جنبش پوپوليسي چيست نه مي خواستند انقلاب هاي مخملي به راه بيندازند آنها فقط اجازه زندگي مي خواستند....

انگ شهري بودن که بهت زده شد و توي دود ترافيک مدتي را سر کردي کم کم روستا و قريه دهات و... تبديل مي شود به يک خاطره و جايي که تابستان به تابستان اگر فرصتي شد راه بيفتي به سمتش تا هواي پاک و غذاهاي سالمش بي بهره نماني يا در نهايت با زمزمه شعر "خوشا به حالت اي روستايي" حسرت سادگي زندگي آنها را به ياد آوري.اما وقتي پا در روستايي مي گذاري که هيچ شباهتي به رويايي که از زندگي روستايي ساخته اي ندارد تمام شعر اول دبستان روي سرت خراب مي شود و اين سوال تداعي که پس چرا اينجا اينطوري است؟...

در روز اول از دور دوم سفر استاني به خوزستان طبق صلاح ديد هر عکاس وخبرنگار قرار شد هر که مي خواهد برود سر پروژه هاي نيشکر و آب رساني و هر که دوست دارد برود روستا سرانجام دو گروه شديم و ما راه افتاديم سمت روستا...

بعد از گذشتن از مسير انحرافي سازمان آب اهواز و تماشاي کانال هاي آبي که انعکاس نور خورشيد به داخل آنها دنيايي از ستاره را روي آب رقم زده بود وارد بياباني شديم که حتي سرابي هم از دوردست براي آن متصور نبود. همه چيز رنگ خاک داشت و بوي مرگ. زمين برش هاي منظمي خورده بود بطوري که مي شد از داخل شکاف هاي خورده شده داخل زمين را ديد در قسمت هايي هم پوست زمين کنده و اينطرف و آنطرف پخش شده بود.

هر چه بيشتر مي رفتيم نااميدي دو چندان مي شد. دائما در بي سيم مي گفتند پشت هم حرکت کنيد و منحرف نشويد منطقه آلوده است حال نمي دانم منظور از آلودگي چه بود فکر مي کنم سستي زمين را مي گفتند چون مي شد فهميد که اگر پايت را روي زمين بگذاري ممکن است تا 20 سانت داخل زمين بروي. خلاصه هر چه بود توقف جايز نبود...


"عطيش" روستايي با مردم عطشان

بالاخره رسيديم "عطيش" روستايي که مي گفتند چند کيلومتري بيش تر از اهواز فاصله ندارد اما خودش زمين تا آسمان با اهواز فاصله داشت. مردم روستا ايستاده بودند و هاج و واج ما را نگاه مي کردند تعجب هم داشت آخر. به گفته يکي از ساکنين از سال 1357 تا به حال کسي براي سرکشي به مشکلات آنها راهي روستا نشده بود.

رييس جمهور هنوز نرسيده بود و ما فرصتي تقريبا 30 دقيقه اي داشتيم تا پاي صحبت مردم بنشينيم و از نزديک روستا را ببينيم و بقول معروف چرخي در آن بزنيم . زنان روستاها با لباس هاي بلندي که حال و هواي لباس زنان فيلم هاي عربي را تداعي مي کرد بر ديوار مدرسه اي که تنها نام مدرسه را يدک مي کشيد و نه آب و نه امکانات درستي داشت تکيه داده بودند.

نزديکتر رفتم که هم صحبتشان شوم اما همان عدم تسلط به زبان عربي مشکل ساز شد بخصوص اينکه اين روستايي ها اصلا فارسي نمي دانستند و تنها مي توانستند عربي سخن بگويند اکثر خبرنگاران تهراني رفته بودند پروژه و يکي دو نفري هم که امدن به روستا را انتخاب کرده بودند عربي نمي دانستند. بالاخره با کلي جستجو يکي از خبرنگاران استاني قبول کرد که "ديلماج" ما بشود و درد اين مردم را به فارسي برگرداند.

زنان و دختران روستايي که حال هم زباني پيدا کرده بودند تا بتواند از آن طريق با من ارتباط برقرار کنند تند تند و بدون توقف مشکلاتشان را مي گفتند از نداشتن جاده و گاز و بهيار تا شوري آب رودخانه و درس نخواندن و ترس از دست دادن جانشان هنگام وضع حمل. دائما پشت هم مصداق مي آورند چه زناني مرده اند و چه مشکلاتي را قبل و بعد از زايمان متحمل شده اند.

رخنه ترس در نگاه زنان باردار روستا

در ميان جمع چند زن جوان 19 20 ساله که ماههاي آخر بارداري شان را مي گذراندند به چشم مي خوردند يکي شان مي گفت که هفت ماهه باردار است اما بسيار مي ترسد که هنگام وضع حمل بميرد مي گفت شب گذشته يکي از زنان روستا بعد از يک هفته تحمل درد ششمين فرزندش را در بي امکاناتي و نبود بهيار و پزشک و... بدنيا آورده است و حال هم وضع چندان مناسبي ندارد.


مي شد ترس و نگراني را پشت آن چشم هاي سياه و خندان و آن چهره زيباي جنوبي پيدا کرد مي گفت اگر من مردم و فرزندم زنده ماند شما به همه بگوييد که من قبلا گفته ام که احتمال دارد چه بلايي بسرم بيايد. هر چه بيشتر از مشکلاتش مي گفت بيشتر هاج و واج مي ماندم که عجب زندگي دارند اين ها. در اين هفت ماه تنها يکبار پيش پزشک رفته بود و حالا هيچ نمي دانست که بچه اش سالم است يا نه دختر است يا پسر البته چندتا از زنان روستايي به او گفته بودند که فرزندش دختر است اما سالم؟ کسي نمي دانست...

انگار حرف زدن از بيماري و ناراحتي هاي جسمي با مردم اين روستا عجين شده بود زن 20 ساله ديگري که آنهم باردار بود آنچنان راحت در مورد مشکلات پيش آمده اش صحبت مي کرد که مطمنا اگر يک خانم شهري حتي يک صدم آن مشکلات را در دورن بارداري اش به زبان مي آورد تا به حال هزار بار برده بودنش دکتر...

به خودم آمده ام دستم در دست دخترکان روستايي بود آنها خندان و شاداب مرا به دنبال خود مي کشيدند تا همه جاي اين زندگي روستايي نشانم دهند. در کوچه همه دنبال هم به راه افتاده بودند و عکاسان هم مرتب عکس مي گرفتند از اين جمع دوستانه. کوچه هاي روستا پر از خاک بود البته کوچه چه بگويم چند مسير و چند خانه اينطرف انطرف بچه ها هم دنبالمان مي امدند البته پاي برهنه.

يکي از همکاران مي گفت اگر بچه هاي شهري دو روز با پاي برهنه بازي کنند روز سوم بايد راهي بيمارستان شوند وگرنه از مريضي دور از جانشان تلف خواهند شد...

جنبش پوپوليسي چيست ديگر؟/ فقط آب مي خواهيم

برايم جالب بود که کوله باري از مشکلات روي دوششان است اما لبخند مي زدند مي خنديدند با هم شوخي مي کردند بالاخره تاب نياوردم و علت را جويا شدم يکي شان مي گفت: خنده و شوخي را که از خودمان نمي توانيم بگيريم اين تنها دارايي ما است اگر اين را هم خودمان نابودي کنيم ديگر هيچ چيزي نداريم.

آنها مي گفتند و مترجم ترجمه مي کرد و من هم گاه به حرفشان مي خنديدم و گاه تاسف تمام وجودم را بر مي داشت. از اينترنت و موبايل روزنامه و... پرسيدم و جواب همشان "لا"بود. اصلا اينطور چيز ها براي مردم عطيش مفهوم نداشت آنها بزرگترين دغدغه شان آب و جاده و بهداشت بود. نه درد آزادي قلم و دمکراسي و... داشتند نه غم نداشتن حقوق شهروندي. نه مي دانستند جنبش پوپوليسي چيست نه مي خواستند انقلاب هاي مخملي به راه بيندازند آنها فقط اجازه زندگي مي خواستند....

همه چيز اين روستا عجيب بود هم بي امکاناتي اش باور کردني نبود و هم مردم صبور ومهربانش آنچنان دوره مان کرده بودند و خوشامد مي گفتند که انگار سالهاست ما را مي شناسند دائما مي گفتند که قدم روي سر ما گذاشتيد شما براي ما بسيار عزيزيد و...هيچ چيز اين روستا باور کردني نبود...

باد که مي ورزيد بوي نمناک مطبوعي فضا را پر مي کرد خبرنگار استاني مي گفت بدليل وجود شط است ( همان ودخانه خودمان)و الحق که زيبايي توصيف ناپذيري داشت حيرت انگيز بود که همچين رودخانه اي آنجا باشد و مردم در حسرت آب سالم بسر ببرند دخترکان روستايي مي گفتند آب شور است نمي شود به آن لب زد مرا هم بردند تا از شوري اش بچشم.

جاي خوش فيلم هاي ماهواره هاي عربي در ميان روستاييان

خانه ها رايکي يکي نشانم مي دادند و با زبان عربي شکوه و شکايتشان را بيان مي کردند يکي از دخترهاي روستايي که دست و پا شکسته مي توانست فارسي حرف بزند برايم از مشکلاتش گفت از اينکه دخترها و پسرها در مدرسه مختلط تنها تا کلاس پنجم درس مي خواندند مي گفت همه دوست دارند که بيشتر درس بخوانند اما امکانات نيست که به شهر برويم و ادامه تحصيل بدهيم.

سردرگم شده بودم که پس شمايي که نه مدرسه مي رويد نه کتاب مي توانيد بخوانيد و نه روزنامه داريد و... پس چطور صبح تا شبتان را مي گذارانيد. مي گفتند که يا دور هم جمع مي شويم يا ماهواره نگاه مي کنيم ماهواره؟ بله ماهواره داشتند.

شبکه هاي عربي زبان را نگاه مي کردند يکي از سريال هاي عاشقانه عربي هم بشدت در ميان دختران و زنان محبوب بود دو سه تا ديش ماهواره را هم ديديم که در خانه ها نصب شده بود البته داشتن ماهواره تنها محدود به چند خانواده مي شد که در نهايت ساير زنان و دختران روستا هنگام پخش همان فيلم عربي محبوب روانه خانه آنهايي مي شدند که ماهواره داشتند...

مردمان اين روستاها بيشترشان از يک قبيله بنام خنافره بودند که در اکثر موارد در درون قبيله با يکديگر ازدواج مي کردند نکته قابل توجه اينکه علي رغم بسياري از سنت هاي قبيله اي که دختران در سنين پايين ازدواج مي کنند در روستاي عطيش رسم بر اين است که دختران بالاي 18 سال ازدواج کنند...

مردان پاي مي کوبيدند و زنان کل مي کشيدند

صداي هليکوپر و بالگرد که فاصله بسيار دور به گوش رسيد مردم دوان دوان به سمت محل فرود بالگردها و هلي کوپتر رييس جمهور رفتند. باور نمي کردند که قرار است رييس جمهور تا دقايقي ديگر در ميانشان باشد و به مشکلاتشان گوش دهد هلوکوپتر ها به زمين نشستند و رييس جمهور در ميان استقبال مردم روستاي عطيش به سمت شط رفت تا در کنار اين رودخانه و حسينيه نه چندان آباد اين روستاي تشنه سخنراني کند.

زنان با ديدن رييس جمهور کل مي کشيدند و مردان پايکوبي مي کردند و تا دقايقي با دادن شعارهاي عربي به رييس جمهور خوش امد مي گفتند و...رييس جمهور هم هنگام سخنراني جملاتي را به زبان عربي به آنها گفت که با استقبال پرشور مردم همراه شد.

رييس جمهور در سخنانش قول داد که در جلسه فرداي هيئت دولت بودجه مصوب کند تا راه آسفالته، آب آشاميدني، مدرسه راهنمايي، بهيار و... بزودي قدم به اين روستا بگذارد تا با انجام اين کارها هنگامي که باران الهي مي بارد آنها نگران بسته شدن همان مسير خاکي نباشند و يا هنگامي که مريض مي شوند بتوانند چشم به کمک بهيار بدوزند.

نگرانم فرزندم قبل از تولد بميرد!

حال نوبت آن بود که زخم هاي چندين ساله را روي ورق بنويسند و به مسئولان بدهند اما بسياري از بچه هاي روستاها که تا کلاس پنجم هم درس خوانده بودند قادر به نوشتن نامه نبودند بنابراين اهالي روستاها از هر کسي که فکر مي کردند توانايي دو خط نامه نوشتن را داشته باشد طلب کمک مي کردند عکاس فيلمبردار خبرنگار و... گاه تنها مي توانستند لغتي را به زبان فارسي بگويند و همان يک کلمه مي شد سرمشق نامه نويسان تا مشکلات را مشق کنند.

با شلوغ شدن اوضاع مترجمان هم گم شد و حال من مانده بودم کلي آدم که مي خواستند برايشان نامه بنويسم... فقط دو کلمه توانست بگويد "بچه ام" ، "نميره". به هر ظلم زاري بود فهميدم نگران است فرزندش که تا چند روز ديگر قرار بود به دنيا بيايد در شکمش بميرد... دلم بحال خودمان بيشتر سوخت تا به حال زن بيچاره که فوج فوج امکانات از سر وکولمان بالا مي رود آخرش هم صدايمان بلند است که اين چه زندگي است؟ اين چه اوضاعي است ؟و...

سرمشق ها و سرخط هاي خوبي در دل روستا بود که اگر خوب رويش توجه مي شد درسهاي زيادي از دلش بيرون مي آيد.باز موقع رفتن بدرقه مان کردند اشک شوق در نگاهشان حلقه زده بود تنها حرفمان اين بود که مطمئن باشيد آنقدر عزيز هستيد که اين همه آدم مسئول براي ديدنتان مسير سخت را به جان بخرند.به آنها قول داديم دفعه بعد که پاي در روستايشان مي گذاريم ديگر تشنگي نام روستا نصيب خودشان نباشد مثل شط زندگيشان زيبا شود قول داديم و حال چشم دوخته ايم تا...


 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 13:11  توسط هیات تحریریه کارون نیوز   | 





Powered by WebGozar